یکتایکتا، تا این لحظه: 4 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

عشق یکتای ما

روز مادر ٩٦

بچه عجیب ترین موجود دنیاست ، می آید ، مادرت میکند ، عاشقت میکند ، رنجی ابدی را در وجودت میکارد . تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد و تمام ...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛ وقتی مادر میشوی ، رنجی ابدی بسراغت می آید؛ رنجی نشات گرفته از عشق ... مادر که می شوی ، میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی . میخواهی بهترین ها را از آن او کنی . وقتی می خزد ، چهاردست و پا میرود، راه میرود و می دود ، تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند می تپد ... از دردش نفست میگیرد . روحت از بیماری اش زخم می شود . مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود . مادر که...
18 اسفند 1396

روزت مبارك بابا مهرداد

شب ١٩ بهمن بمناسبت روز نيرو هوايي مثل هميشه مامان و بابا با كيك و شاو اومدن خونمون و برا بابا مهرداد هديه اوردن . شما هم در نقش عكاس كلا درحال عمس گرفتن بودي. روز ١٩ هم با بابايي و بابا مهرداد و نيلو رفتيم نمايشگاه كه امسال خيلي برات جالب و هيجان انگيز بود ...
20 بهمن 1396

بدون عنوان

مامان جون مهناز مهربون چقد خوبه که داريمت تورو روی چشمون میذاريمت اخه تو نفس مايي همه کس مايي چقد خوبه تورو داريمت تولدت مبارك قشنگترين عزيزترين مهربونترين مامان دنيا ٩٦/١١/١٧ تولد مامان جون رستوران شهرراز . تو هم كلي رقصيدي امسال برا مامان جون دورت بگردم من اخه تولد مامان جون...
20 بهمن 1396

30 ماهه شدنت پیشاپیش مبارک دردانه من

فرزندم، از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. ب ا ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگ...
20 دی 1396

عسلويه پاييز ٩٦

ميلاد حضرت محمد(ص) و سالگرد ازدواج مامان و بابايي بود كه خونه مامان اينا بوديم و كلي مهمون از داراب داشتيم كه دايي زنگ زد و دعوتمون كرد عسلويه . چهارشنبه تا جمعه اونجا بوديم . هوا عالي بود و كلي به هرسه تامون خوش گذشت اولين باري بود كه قايق سوار شدي اولش يكم ترسيدي ولي بعد دوست دلشتي و به زور پياده شدي توي مراسم جشن بچه ها رو با باباها دعوت كردن مسابقه خوانندگي . بايا مهرداد هم خيلي خوب خوند و يه جايزه براي شما گرفت اينم عروسك جايزه...
23 آذر 1396

روزهاي خوبه بودن الهه جون

از اول مهر امسال اقا فرزاد برگشت شيراز و الهه و فرزاد يه خونه تو خيابون اقايي گرفتن و ما از اين جهت خيلي خيلي خوشحاليم. بودن الهه و فرزاد اگه بيشتر از بودن مامان اينا خوشحالمون نكرده باشه كمتر هم نيست. اكثر روزها با اونا هستيم يا ما ميريم خونشون يا اونا ميان خونمون . چقدر از اينكه همه پيشمون هستن خوشحاليم تو هم كه حسابي با الهه خوش ميگذروني . حسابي بهش وابسته شدي هرچي باهم هستيم شما بايد تو ماشين اونا باشي. خيلي تحت تاثير هستي و كلي از الهه چيزاي خوب ياد ميگيري . ز حركت سبد هنر جديد يكتا كه از الهه جون ياد گرفته انشالله كه هميشه شاد و سرحال و موفق باشن . هرجا كه هستن...
8 آذر 1396

٩٦/٩/٦

از پاييز مهرش براي تو برگ ريزانش براي من دخترم تو بخند تا تمام فصلها برايمان بهار شود عجب بوسه دلچسبي ١٣٩٦/٩/٦ تعطيل اغاز امامت امام زمان (عج) تفريح سه نفره هواي عالي پاييزي ، نم بارون شيراز . قلات...
8 آذر 1396

٢ سال و سه ماهگي

جوجه طلايي من اين روزا حسابي دل ميبري از همه اعضاي خانواده هر كسي ميبينتت اين حس و داره كه زودتر بخورتت از بس كه شيرين شدي و شيرين زبوني ميكني انشاالله خدا از اين جوجه ها به هركسي كه ارزوشو داره بده حرفات و كارات واقعا عالي و بي نظير شده . خيلي خيلي بزرگ تر از سنت حرف ميزني استعداد عجيبي توي به ياد اوردن مكان ها داري . هر جايي رو يبار رفته باشي گرچه خيلي گذشته باشه فورا به ياد مياري و ميگي با كيا رفتيم و چكار كرديم بعد از كلي توضيح ميپرسي يادته ؟؟؟؟؟؟ تقريبا همه كلمات و درست ميگي جمله بنديت عاليه يكم با مكث و مثل ادم اهني صحبت ميكني ولي همه كلمه و جمله ها رو درست ميگي چند وقتيه كه داراب نرفتيم و تو هم مرتب اسم همه فاميل و...
21 آبان 1396

جدا شدن اتاق خواب

نميدونم اين پست و چجوري شروع كنم اصلا نميدونم چي بنويسم الان ساعت ٤:٣٧ روز ٥ شنبه ١٨ / ٨ / ٩٦ و تو در سن ٢ سال و ٣ ماهو ٢٤ روزگي تخت خوابتو بنا به تمايل و درخواست خودت از ما جدا كردي . قبلا برات نوشته بودم كه چند وقتي هست كه مدام ميگي ميخوام تنها بخوابم حالا يا تو اتاقت يا تو سالن منم از اين درخواستت استقبال كردم و تخت خوابتو به كمك بابا جابجا كرديم و برديم تو اتاقت . الان كه برا اولين بار رو تخت تو اتاقت خوابيدي كلي بغلم كردي و بوسم كردي و چند بار گفتي جونم جونم بعدشم گفتي برو ميخوام تنها بخوابم الان نيم ساعته كه از اتاق اومدم بيرون و دارم گريه ميكنم خيلي برام سخته يكتا خيلي سخته مامان قبلا شنيده بودم كه ميگفتن اگ...
18 آبان 1396