یکتایکتا، تا این لحظه: 4 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

عشق یکتای ما

تولد سي و يك سالگي مامان فرزانه

پايان سي و يك سالگي و ورود به دنياي سي و دوسالگي مامان فرزانه امروز همش تو اين فكر بودم كه توي سالي كه گذشت چقدر بزرگ تر شدم ؟ چقدر پخته تر شدم ؟ چه كارهاي مفيدي كردم ؟ چه كارهايي رو نبايد انجام ميدادم و دادم ؟ چه كارهايي رو بايد انجام ميدادم و ندادم ؟ چي ياد گرفتم ؟ و در اخر ميرسم به اين كه خدايا مرسي بابت همشون به اينكه يه سال ديگه بهم فرصت دادي زندگي كنم اين بزرگترين چيزي بود كه ياد گرفتم اين كه فقط يكبار فرصت زندگي دارم فرصت اينكه از بودن كنار عزيزانم لذت ببرم زيبايي هاي دنيا رو ببينم و پر از شوق بشم آرزو ميكنم : تني سالم و دلي خوش براي همه عزيزانم خدايا : مرسي بابت همه ي لحظاتي كه كنار...
23 آبان 1398

روز كودك

صداي خنده ي تو، صداي زندگيست زندگي را زندگي كن دختركم عاشقانه كودكانه حتي وقتي بزرگ شدي ، كودكانه زندگي كن روز كودك مبارك مهرماه ٩٨ كوتاه كردن موهات براي اينكه توي زمستون راحت باشي و سرما نخوري دلبركم چقدر هم بهت مياد جشن روز كودك ، سالن تشريفات گاندو ، طبقه چهارم مجتمع زيتون ، اژانس تورهاي مادر و كودك ارديبهشت . باتشكر از خاله مهتاب روز كودك...
26 مهر 1398

سفر شمال تابستان 98

امسال سفرمون رو با حاج امین و فهیمه جون و صبای خوشکل و مهربون رفتیم . خیییییلی خیییییلی خوش گذشت و تو و صبا حسابی با هم بازی کردین و لذت بردین . صبا جون خیلی خانم و عاقله و توی سفر کلی صبوری کرد . خوشحالم که این قدر با هم دوست هستین. قربون هردوتون بشم  مسیر حرکتمون هم اصفهان - تهران - سرخرود - نمک ابرود - رامسر و عباس اباد بود . برگشتن اونا از ما جدا شدن و برگشتن و ما به خاطر کار بابا چند روز تهران موندیم .                                ت...
23 مهر 1398

تابستان 98

بعد از بدنیا اومدن آیسا جون ما تا کلی وقت سرگرم بودیم ایسا هم روز به روز نمک تر  میشه و تو هم بیشتر بهش وابسته میشی و همش چشم انتظاری که بزرگ بشه و باهات بازی کنه. ایسا جون یک ماهه بود که ما دعوتشون کردیم خونمون تا ایسا خانم رو پاگشا کنیم . نو هم از خوشحالی سر از پا نمیشناختی     چند تا عکس خوشکل از ایساجون       اخرای تابستون هم که محرم بود و ما هم طبق سنت هر سال رفتیم داراب تا توی عزاداری ها شرکت کنیم و نذرمونو ادا کنیم     عکس های مراسم نان گرفتن ایسا و نیما . انشالله که همیشه زیر سایه ی اقا امام حسین سالم و سلامت باشند ...
23 مهر 1398

بدنيا اومدن آيسا

بماند به يادگار ٩٨/٤/٢٨ تولد آيسا جون خوش اومدي عزيز دل قدمت مبارك يكي دوماه اخر بارداري الهه جون هيجان و انتظار تو براي ديدن ني ني بيشتر از همه بود اروم و قرار نداشتي كه زودتر بدنيا بياد و ببينيش و همه نگرانيت از اين بود كه تو رو بيمارستان راه نميدن خلاصه كه صبح جمعه ني ني خوشكلمون به اين دنيا اومد و كلي همه رو خوشحال كرد ظهر هم بابايي از نگهبان خواهش كرد مه بزارن چند دقيقه بياي بالا و تو هم كلي خوشحال شدي كه تونستي ني ني رو ببيني آيسا جون يه دختر ناز و خوشكل و ريزه ميزه مثل نوزادي خودت چشم به اين جهان باز كرد انشالله بزودي بزرگ ميشه و شما دوتا باهم همبازي و دوست ميشين...
30 تير 1398

سفر مشهد خرداد ماه ٩٨

امسال امام رضا ع ما رو طلبيد كه دسته جمعي همراه مامان جون و بابايي و نيلوفر همچنين دوتا از دوستاي بابايي بريم پابوس اقا . خداروشكر تو اين سفر با وجود مامان اينا خيلي بهت خوش گذشت و زيارت امام رو كه تقريبا چيزي ازش يادت نميومد دوباره تجربه كردي با نيلوفر جاهايي مثل هليوم پارك و سرزمين موج هاي ابي هم رفتيم كه حسابي بهت خوش گذشت ممنون از مامان جون و بابايي بابت اين سفر به ياد ماندني هتل بزرگ ٥ ستاره سي نور زيارت در حرم اقا امام رضا ع هليوم پارك تجربه اي عالي عكس هاي زيبا يادبود از هتل سي نور ...
4 تير 1398

تولد چهارسالگي

                          هنوز تازه اس اولين نگاهت اولين صدايت اولين گريه هايت كه مژده آمدنت را به ما ميداد انگار همين ديروز بود كه دستت را گرفتيم تا اولين قدم هايت را برداري ولي امروز در راه رفتن از ما سبقت ميگيري جان جانانم ، ديدن بزرگ شدن و قد كشيدنت چه زيباست اميدوارم كه هر سالي كه ميگذرد براي شادتر و زيباتر از سال قبل باشد ماهم تمام سعيمان را ميكنيم كه دختري شاد سرزنده و موفق باشي چهارسالگيت مبارك نفسم با تشكر از همه كساني كه لطف كردند و براي اين جشن زيبا در كنارمون بودند اول از همه ...
28 خرداد 1398

بازديد از باغ وحش

چند وقتي هست كه نسبت به حيوونا علاقه خاصي پيدا كرده بودي و كلي نسبت بهشون كنجكاو شدي . ما هم توي تعطيلات اخر هفته تصميم گرفتيم تا ببريمت باغ وحش تا از نزديك با حيوونا اشنا بشي اين اولين تجربه بازديد از باغ وحش بود و كلي برات هيجان داشت...
18 خرداد 1398

سيسموني ني ني الهه

عزيز مامان اين روزا بي صبرانه انتظار ني ني رو مي كشي و مدام ميپرسي ني ني الهه در اومده ؟ چند وقت پيش وقتي ازم خواهر يا برادر خواستي گفتم قراره بزودي يه خواهر گيرت بياد پرسيدي كي ؟ گفتم ني ني الهه . حالا هم داري براي ديدن خواهرت روز شماري ميكني و من ميدونم انتظار براي سن تو چقدر سخته . عمه اعظم كلي زحمت كشيدن و سيسموني ني ني رو اوردن تو هم با ذوق تمام يكي يكي وسايلا رو چك مي كردي و قربون صدقش ميرفتي انشالله كه اين روزا به سلامتي بگذرن و مادر و بچه سالم در كنار هم داشته باشيم . سيسموني ني ني الهه ....
15 خرداد 1398