یکتایکتا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

عشق یکتای ما

اولین سفر مشهد

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی یکتای بی همتای من  وقتی دوسال پیش رفتیم مشهد توی صحن سقاخونه روبرو ایوان طلا از ته دل ز اقا خواستم که سفر بعدی بچمو توی بغلم بگیرمو بیارمش پابوس.  خدارو شکر حاجت روا شدمو امام رضا توی اولین سالروز تولدت ماروطلبید  یه سفر سه نفره عالییییییی. خیلی خوش گذشت . شما هم مثل همیشه خانومی کردی و سنگ تموم گذاشتی. خوش سفریت به بابات رفته عشقم پرواز رفت ساعت 22:30 بود که بعد از سه ساعت تاخیر بالاخره ساعت 1:30 انجام شد و شما هم خیلی خیلی دختر خوبی بودی و با اینکه خوابت می اومد کلی تو هواپیما خندیدی و دست زدی یه توضیحی در مورد حالت دهنت توی این عکس بدم ...
30 تير 1395

تولد یک سالگی

  تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی خدا کند که ببینم عروس گلهایی  خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر مادرم باشی همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی  تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از همان اول تمام دلخوشی روز آخرم باشی شعر از مهدی صفی یاری ...
30 تير 1395

ماه دوازدهم

عزیزترینم  این روزها حسابی درگیر تدارک کارهای تولدت هستم. علی رغم مخالفت همه برای گرفتن تولد مفصل ولی خودم حسابی تاکید بر گرفتنش دارم . هرچی همه میگن امسال زوده و خودش چیزی متوجه نیست ولی من میدونم که تو عاشق جشن و شادی هستی و میخوام سالروز زمینی شدن فرشته زندگیمو جشن بگیرم. از بچگی آرزو داشتم که یه دختر کوچولو داشته باشم و جشن تولد یکسالگیشو به بهترین شکل برگزار کنم.  جا داره همینجا از بابا مهرداد تشکر کنم که الان حدود دو هفته ای هست که پا به پای من کل شیرازو برای پیدا کردن یه رستوران خوب میگرده و انصافا برای دیوونه بازیام پایه خوبی هست. واسه همینه که عاشقشم  این روزها که عکسا و فیلمهای یک سال گذشته رو مرور میکنم با...
8 تير 1395

یازدهمین ماه زندگی پر از اتفاق های خوب

یکی یدونه مامان سلام به همین زودی 10 ماه گذشت.  لحظه ها دارن مثل برق میگذرن و من مدام فکر میکنم که نمیتونم از این لحظه های شیرین بچگی تو نهایت لذت رو ببرم. مهربونم تو واقعا شیرین شدی اینقدر که روزی هزار بار می خوام بخورمت.  یک ماه مدرسه رفتن من تموم شد. سه هفته رو مامان جون زحمت کشیدن اومدن پیشت و هفته اخرم دوروز بابا موند دو روزم با خودم بردمت مدرسه. به محض تموم شدن مدرسه عصرش من و تو با عمه اعظم اینا رفتیم داراب تا به جشن امام حسین برسیم. عمو خسرو هر سال شب جشن امام حسین مراسم داره و من عاشق شرکت تو این جشنم. مخصوصا امسال دلم میخواست باشم برا اینکه سال اولی بود که خدا تورو بهم داده بود خلاصه به مراسم رسیدیم و تو هم کلی خوشح...
3 خرداد 1395

پایان مرخصی زایمان و ماه دهم زندگی یکتا

نوگلم سلام بالاخره 9 ماه مرخصی تموم شدو من باید میرفتم سر کار. چند روزی بود که حسابی دغدغه داشتم که چی میشه و کجا گیرم میاد تو رو باید چکار کنم. از طرفی ازمایش خون 9 ماهگیت استرس زیادی برام درست کرده بود چون اصلا تحمل دیدن گریه هاتو ندارم . خداروشکر بازم مثل همیشه مامان بابا سر بزنگاه به دادم رسیدن . بابا مهرداد و مامان بردنت تا ازت خون بگیرن منم مثل دیونه ها تو خونه راه میرفتم و ایت الکرسی میخوندم تا خیلی اذیت نشی که خداروشکر همینطور هم شد و تو با لب خندون اومدی خونه. فدای دستت بشم که آخ شده بود.  بعدش منو تو و مامان بابا رفتیم اداره و بهم مدرسه ابتدایی تو بلوار رحمت دادن که از قضا خانم مدیر مامان بابا رو شناخت و خداییش خیلی ب...
21 ارديبهشت 1395

سفر عسلویه

چهارده فروردین تازه بابا رفته بود سر کار که دایی مهدی از عسلویه تماس گرفت و ما رو دعوت کرد که بریم اونجا. گفت هتل برا یکتا همه امکانات داره و هوا هم عالیه. منو بابا مهرداد هم که عاشق سفر هستیم همونروز عصر راه افتادیم و دو شب اونجا بودیم. هوا عالی بود تو هم مثل همیشه سنگ تموم گذاشتی. قربون دختر خوش سفرم بشم.  ...
21 فروردين 1395

اولین نوروز زندگی یکتا جون

دخترم ، عشقم، برگ گلم : سلام مامانم  سال 94 هم تموم شد. سالی که برای من قشنگ ترین و مهم ترین اتفاق زندگیم رو رقم زد. اتفاق برزگی چون مادر شدن. ممنونم عزیزم ممنون که هستی و نگاه من رو به زندی تغییر دادی. حالا با حضور تو دنیای من خیلی زیباتر شده. تو روز به روز منو بیشتر به خدای خودم نزدیک میکنی. ممنونم عزیزم توی این پست میخوام برات از خاطره ی اولین نوروز زندگیت بگم.  سال 1395 هجری شمسی. سالی که با کلی شادی شروع شد و خداروشکر کلی به همه خوش گذشت.  بعد از جشن عروسی الهه جون یعنی 21 اسفند ما اومدیم شیراز چون هم من یکم خرید داشتم و هم شما وقت دکتر برا چکاپ. اخر هفته بابا کلی تلاش کرد و مرخصی گرفت و تونستیم خودمونو برا 4 شنب...
19 فروردين 1395