یکتایکتا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

عشق یکتای ما

خداحافظ مادر

5شنبه 7 آبان ماه 1394 . چند روزی بود که مادر توی بیمارستان بستری بود . ((مادر یعنی مادربزرگ بابا مهرداد و بابایی)) من و بابا مهرداد مرتب با داراب در تماس بودیم . ظهر که مهرداد از اداره اومد داشتیم ناهار میخوردیم که گفت دلش میخواد بره داراب ، گفت حال مادر خوب نیست بریم یه سر ببینیمش منم سریع وسایلای خودمو شما رو جمع کردم و ساعت 4 حرکت کردیم . به محض رسیدنمون بابا مهرداد رفت بیمارستان و تا ساعت 1 اونجا موند. ساعت 4 صبح بود که من داشتم بهت شیر میدادم که صدای گریه مامان شنیدم. فهمیدم که مادر مهربون برای همیشه از پیشمون رفته.    یکتای مامان شما تنها نبیره مادر بودی . خوشحالم که تونست نبیرشو ببینه و بره. خیلی دوستت داشت عزیزم ...
13 آبان 1394

سه ماهگیت مبارک

سلام عزیز دلم  سه ماه از بدنیا اومدنت گذشته و من روز به روز بیشتر و عاشقانه تر بهت وابسته میشم. هر چه زمان میگذره تو شیرینتر و خوشمزه تر میشی و من هرلحظه خداروهزار بار برای داشتنت شکر میکنم.  خداروشکر همه چی خوب پیش میره. تو خوب شیر میخوری و وزنگیریت هم عالیه. الان چندتا کار جدید انجام میدی. اغون رو خیلی خوشکل و واضح بیان می کنی. دستتو میخوری. وقتی برات زبون در میارم تو هم زبونتو در میاری. بووووو رو هم کم کم داری یاد می گیری الهی قربون زبون کوچولوت بشم   شروع ماه چهارم زندگیت با شروع محرم 1437 قمری همراه شد. ما از اول ماه رفتیم داراب تا توی همایش شیرخوارهای حسینی که سوم محرم خونه عموخسرو برگزار شد شرکت کنیم...
6 آبان 1394

سومین ماه زندگی و اولین سفر

سلام دختر نازنینم می خوام از سومین ماه زندگیت بگم که شروعش با زدن واکسن دوماهگیت همراه بود الهی مامانت فدات بشه یه روز تمام تب داشتی و من و بابایی مدام برات دستمال میزاشتیم و پاشویه می کردیم عزیزم دردت زیاد بود ولی خوب برا سلامتیت لازم بود دیگه .  اخر هفته مامان و بابایی و نیلو اومدن شیراز و تولد خاله نیلو رو توی باربیکیو هفت خوان گرفتیم . من و شما و بابا مهرداد براش ساعت مچی گرفتیم هفته بعدش بابایی من و شما رو رسوند داراب . روز عید قربان اقاجون گوسفند قربونی کرد و ما هم اون شب خونه اقااینا مهمون بودید . اینم عکس شما با ببعی به خاطر تولد اقا معین. یه لباس خوشکل تنت کردم ولی شما کل تولد رو خواب بو...
16 مهر 1394

دو ماه اول زندگی

بالاخره روزای سخت گذاشتنت زیر مهتابی گذشت. عزیز دلم روز چهارشنبه من و بابایی و مامان و بابامهرداد رفتیم و دوباره ازت خون گرفتیم و وقتی درجه زردیت 9 بود دیگه دستگاه رو دادیم تحویل و اومدیم خونه. عصرش به خاطر خوب شدنت رفتیم آسونه و بابایی تورو برد زیارت. الهی مامان فدات بشه من خیلی آسونه رو دوست دارم و همیشه هم ازش حاجت گرفتم.   5 شنبه که تو 8 روزه شده بودی ما با عمه فاطمه و علیرضا که شیراز بودن عازم داراب شدیم. مامانی رفته بود خونه بابایی و شام درست کرده بود و همه رو دعوت کرده بود. آقا هم برات یه گوسفند قربونی کرد. دستش درد نکنه هنوز از مرخصی بابا مهرداد یک هفته مونده بود و ما اون هفته رو داراب موندیم و کلی مهمونی ...
29 شهريور 1394

پایان انتظار

دیگه از اردیبهشت که از داراب برگشتیم شیراز موندیم و خودمونو برای ورودت اماده میکردیم. مامان بابا هم هرهفته چهارشنبه می اومدن و تا جمعه یکم به زندگیمون سرو سامون می دادن و میرفتن. نیلو هم که بعد از تموم شدن امتحاناش اومد شیراز و تا تولد تو کلا پیشم موند. خیلی زحمت کشید طفلی من حسابی سنگین شده بودم هوا هم که خیلی گرم بود. بین زایمان طبیعی و سزارین حسابی گیر کرده بودم تا با اصرار های زیاد مامان بالاخره سزارین رو انتخاب کردم. خدا خیرش بده مامانم خوب شد به حرفش گوش کردم. دکتر هاشمی که واقعا ماهر و زبردست هم بود زحمتش کشید. دکتر 4شنبه 24 . 4 .94 را مشخص کرد. چه  تاریخ خوشکلی .... نیلو که شیراز بود پیشم و هفته اخر کلا درگیر آماده کردن مق...
27 شهريور 1394

روزهای سخت اما شیرین انتظار

17 بهمن مصادف با تولد مامان بود که مراسم لول اندازون گرفتیم . مراسم خونه عمه اعظم ظهر جمعه انجام شدو کلی مهمون داشتیم . بابایی یه مهمونی مفصل ترتیب داده بودو فهیمه جون هم کلی زحمت کشید گیفتهای شکل کفش درست کرد. ما هم از شیراز یه کیک خیلی خوشکل بارداری سفارش دادیم و همه سورپرایز شدن. زنمو زهره هم زحمت درست کردن دسرها رو کشیدن. ناهار هم خوروش بادمجون بود که اشپز درست کرده بود. بعد از ناهار مراسم انداختم قران انجام شد اکثر فامیل زحمت کشیده بودن هدیه هایی اورده بود .        بعد از اون روز دیگه تهوع های من شدیدوشدیدتر میشد . مهرداد زحمت میکشید و مرتب البته با سختی های زیاد مرخصی میگرفت. کمسیون اداره ...
27 شهريور 1394

روزی که فهمیدم خداتورو بهم داده

4 سال از زندگی مشترک من و بابا میگذشت و ما روز به روز بیشتر به هم علاقه مند میشدیم . فقط کم کمه  عدم وجود یه بچه رو توی زندگیمون حس می کردیم. چندماهی بود که انتظار می کشیدم ولی اون ماه به خاطر مشغله زیاد درسهام اصلا فکرش نمی کردم.  من ترم سوم ارشد بودم و مشغول درس و کارای مدرسه هم که حسابی مشغولم کرده بود.  روز2 اذرماه بود که تازه از خواب بیدار شده بودم مامان از داراب زنگ زدو گفت خواب دیدم حامله ای . منم خندیدم و به شوخی رد کردم. تلفن که قطع شد به شک افتادم بعد بدون اینکه به مهردادبگم اژانس گرفتم و رفتم ازمایشگاه خون دادم . گفتن جوابش فردا حاضر میشه. ظهر هم رفتم مدرسه . عصر که از مدرسه برمیگشتم چون ماشین داشتم گفتم برم جواب...
27 شهريور 1394