یکتایکتا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

عشق یکتای ما

بهمن ماه ٩٧

مهموني دوستانه بابايي . باغ ويولا . ١١ بهمن ٩٧ جشن تولد گروهي . ١٢ بهمن ٩٧ سالن تشريفات جهاددانشگاهي تولد بهترين مهربونترين و عزيزترين مامان جونه دنيا . ١٧ بهمن تولد عشق ترين مامانه جهان . بموني برامون مامانم . عاشقتيم...
14 بهمن 1397

قلات97

یه روز پاییزی زیبا  شیراز  قلات اذر 97 بالاخره بعد از مدت ها که درخواست لباس محلی داشتی فرصت کردم و برات خریدم قربون صورت مثل ماهت بشم ...
21 آذر 1397

بازم ماموريت بابا

بابا ماموريت داشت و بازم رفت تهران ماهم رفتيم خانه بازي و شما يه دوست پيدا كردي و حسابي مامان بازي كردي . برام جالب بود از اين همه اتاق بازي كه اونجا بود آشپزخونه رو ترجيح دادي عزيز دلم فكر نميكردم به اين زودي و اين همه به بابا مهرداد وابسته بشي. اين چند روز كه بابا نبود هرروز ظهر كلي بهانه گرفتي و گريه كردي و بعدشم رفتي جاي بابا خوابيدي  يه شب خوب بانيلو طبقه ٢٤ هتل چمران فرودگاه منتظر بابا ...
18 آذر 1397

مامان بازي

دختر، زودتر راه می رود زودتر به تکلم می افتد زودتر به سن تکلیف می رسد اصلا انگار از همان اول، عجله دارد انگار هیچ وقت برای خودش وقت ندارد حتی بازی هایش، رنگ و بوی جان بخشیدن دارد چنان معصومانه عروسک‍‍ش را در آغوش می فشارد؛ گویی سال هاست طعم شیرین مادری را چشیده است. دختر بودن یعنی همیشه عجله داشتن برای رساندن محبت به دستان دیگران دختر که باشی مهربانی ات دست خودت نیست خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند دل رحم می شوی؛ حتی در مقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند امروز ١٨ اذر ماه ٩٧ يكي از روياهامو به چشم ديدم اينكه همه وسايل مامان بازيتو چيدي گوشه اتاقت و مشغول بازي شدي . چقدر مامان ...
18 آذر 1397

در سه سال و سه ماهگی چه کارهایی انجام میدهی؟

قندی شیرین زبونم  چند وقت بود که فرصت نوشتن پیدا نکردم اما بالاخره یه روز پیدا شد که شما خواب تشریف دارین و من بیدار منم غنیمت شمردم و اومدم تا شیرین زبونی ها کارهای قشنگت توی سه سالگی رو برات ثبت کنم .  بازم اول مهر از راه رسید و علی رغم اینکه من چند تا مهد رو سر زدم و پیگیر بودم تا بزارمت مهد ولی مامان مخالفت کرد و گفت هنوز زوده و امسال هم پیش خودم باشه  برنامه امسالم هم سه روزه هست و شنبه دوشنبه و سه شنبه 7:30 تا 2:30 کلاس دارم . صبح ها خواب هستی که بغلت میکنم میبرمت حدودای 10 بیدار میشی صبحانه و ناهارتو اونجا میخوری و خودم میام دنبالت و حدودای 3 میرسیم خونه.  با دخترخانم خوشکل که...
2 آذر 1397

ابان ماه و تولد 30 سالگی مامان فرزانه

یک سال دیگه هم گذشت  یکی میگه یکسال بزرگتر شدم  یکی میگه یکسال پیرتر  یکی هم هیچی نمیگه  یک سال دیگه گذشت و من باید یک صفحه ی سفید دیگه که پیش رو  دارم رو پر کنم.  خدا کنه سال رو پربار باشه و غلط هام کم باشن .  یک سال گذشت و نمیدونم تونستم بزرگتر بشم یا نه ؟  تونستم همونی باشم که دلم می خواد یا نه؟ تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم یا نه ؟ شاید اونجوری که میخوام نبوده باشه ولی امیدوارم توی سال پیش رو هرکدومو که جوابش نه بوده بتونم انجام بدم تولد روز قشنگیه  و وقتی که اطرافیانت بهت تبریک میگن و ب...
1 آذر 1397