یکتایکتا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

عشق یکتای ما

بارش برف زمستان ٩٨

زمستان امسال خدارو شكر خيلي پربار بود بعداز چندسال شيراز برف باريد ى و شما براي اولين بار بارش اين نعمت اسماني رو تجربه كردي اطراف شيراز پر از برف و زيبايي شد...
13 بهمن 1398

يلداي ٩٨

يلداي ٩٨ هم با دو مراسم خوب و به ياد ماندني گذشت مراسم اول شيراز باغ رستوران فرحزاد با دايي ها مراسم دوم داراب تولد الهام جون كه به شما خيلي خيلي خوش گذشت و با گريه برگشتي شيراز رستوران هفت خوان یک پاییزه دیگه هم اومد و رفت دنیا عوض نشد اما دوست داشتن تو کهنه تر و شیرین تر شد مهربونم عمر شادی هایت به بلندی یلدا يلداي ٩٨ ...
13 بهمن 1398

پاييز ٩٨

صدای خش خش برگها بوی مهر،عطرتلخ یار، نم نم باران به زیر چتر با لبخند بی بهانه بر لبانت، و بوی خوش مهربانی، حس خوب پاییز نثارت اي دختر زيباي من...
6 بهمن 1398

تولد سي و يك سالگي مامان فرزانه

پايان سي و يك سالگي و ورود به دنياي سي و دوسالگي مامان فرزانه امروز همش تو اين فكر بودم كه توي سالي كه گذشت چقدر بزرگ تر شدم ؟ چقدر پخته تر شدم ؟ چه كارهاي مفيدي كردم ؟ چه كارهايي رو نبايد انجام ميدادم و دادم ؟ چه كارهايي رو بايد انجام ميدادم و ندادم ؟ چي ياد گرفتم ؟ و در اخر ميرسم به اين كه خدايا مرسي بابت همشون به اينكه يه سال ديگه بهم فرصت دادي زندگي كنم اين بزرگترين چيزي بود كه ياد گرفتم اين كه فقط يكبار فرصت زندگي دارم فرصت اينكه از بودن كنار عزيزانم لذت ببرم زيبايي هاي دنيا رو ببينم و پر از شوق بشم آرزو ميكنم : تني سالم و دلي خوش براي همه عزيزانم خدايا : مرسي بابت همه ي لحظاتي كه كنار...
23 آبان 1398

روز كودك

صداي خنده ي تو، صداي زندگيست زندگي را زندگي كن دختركم عاشقانه كودكانه حتي وقتي بزرگ شدي ، كودكانه زندگي كن روز كودك مبارك مهرماه ٩٨ كوتاه كردن موهات براي اينكه توي زمستون راحت باشي و سرما نخوري دلبركم چقدر هم بهت مياد جشن روز كودك ، سالن تشريفات گاندو ، طبقه چهارم مجتمع زيتون ، اژانس تورهاي مادر و كودك ارديبهشت . باتشكر از خاله مهتاب روز كودك...
26 مهر 1398

سفر شمال تابستان 98

امسال سفرمون رو با حاج امین و فهیمه جون و صبای خوشکل و مهربون رفتیم . خیییییلی خیییییلی خوش گذشت و تو و صبا حسابی با هم بازی کردین و لذت بردین . صبا جون خیلی خانم و عاقله و توی سفر کلی صبوری کرد . خوشحالم که این قدر با هم دوست هستین. قربون هردوتون بشم  مسیر حرکتمون هم اصفهان - تهران - سرخرود - نمک ابرود - رامسر و عباس اباد بود . برگشتن اونا از ما جدا شدن و برگشتن و ما به خاطر کار بابا چند روز تهران موندیم .                                ت...
23 مهر 1398

تابستان 98

بعد از بدنیا اومدن آیسا جون ما تا کلی وقت سرگرم بودیم ایسا هم روز به روز نمک تر  میشه و تو هم بیشتر بهش وابسته میشی و همش چشم انتظاری که بزرگ بشه و باهات بازی کنه. ایسا جون یک ماهه بود که ما دعوتشون کردیم خونمون تا ایسا خانم رو پاگشا کنیم . نو هم از خوشحالی سر از پا نمیشناختی     چند تا عکس خوشکل از ایساجون       اخرای تابستون هم که محرم بود و ما هم طبق سنت هر سال رفتیم داراب تا توی عزاداری ها شرکت کنیم و نذرمونو ادا کنیم     عکس های مراسم نان گرفتن ایسا و نیما . انشالله که همیشه زیر سایه ی اقا امام حسین سالم و سلامت باشند ...
23 مهر 1398